ملاقات با جوجه کلاغ :
امروز یکم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت من برای اولین بار موفق شدم یه جوجه کلاغ یه روزه که تازه از تخم بیرون اومده بود رو ببینم حتی بهش دست زدم و بوسیدمش .
توصیف اون لحظه برام غیر ممکنه . سعی کردم از درخت برم بالا تا اونو تو خونش ببینم ولی وسط راه بریدم . مقداد رفت بالا و اون جوجه روآورد پایین . مطمئن نبود که یه جوجه کلاغه ولی من مطمئن بودم.
یه جوجه ی سیاه با کرکهای زرد . منقار بلند سیاه و پاهای بسیار دوست داشتنی .
اونقدر کوچیک بود که نمی تونست چشم هاش رو باز کنه . منم فقط بوسیدمش .اول وسوسه شدم که بیارمش تا برای همیشه به آرزوم رسیده باشم ولی بعد پشیمون شدم . خشم کلاغ مادر من رو منصرف کرد .
از ته قلبم برای بزرگ شدنش دعا می کنم و حس خوبی بهم دست می ده وقتی فکر می کنم ممکنه یه روز مثل یه کلاغ رشید و مغرور از بالای سرم بگذره .
این هم عکسش :


+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:55  توسط ....
|
کلاغ پیر با پرهای به هم ریخته ، روی سیم برق . بال هاش اونقدر بلنده که از پاهاش هم می گذرن . خیره شده و به برف های خارج از شهر نگاه می کنه . اونقدر متفکره که حواسش به برف بازی بچه های زیر چراغ برق نیست . البته بچه ها هم به اون توجهی نمی کنن.
می تونم فکرش رو بخونم . حس میکنم اشک گوشه ی چشمش رو می بینم .
و یادها و خاطره هاش رو . روزگار جوانی . یاد و خاطره ی روزهای خوب و بد با اینکه زیاد و طولانی بود ولی باز هم زود گذشت . کلاغ پیر دوست داره جوون بشه . با همون شیطنت جوونی بدون ترس کوچه های شهر رو طی کنه.
از بوی خاک بعد از نم بارون لذت ببره . به جفت زیبای خودش که حالا نیست نگاه کنه . اما حالا هیچ کدوم از اینا نیست . شیطنت نداره . بوی خاک از کوچه ها نمیاد چون همه جا آسفالت شده . معشوقه ی زیباش هم که ...
این دیگه حتما اشکه . اشک کلاغ پیر ما. که دیگه تحمل موندن نداره . چقدر غرور ، چقدر خویشتن داری . ؟ اون هم دل داره . موجودی با اون همه خاطره باید هم در آخر عمر غمگین باشه . نمی تونم خودم رو جاش بزارم . چون سخته . فکر کردن به خاطرات دور در پیری خیلی سخته .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط ....
|
زنگ زبان ، زنگ تنفر ، با لباس های اتو کرده وارد کلاس شد. لیست اسامی رو باز کرد و دونه دونه حاضرها رو به ذهنش سپرد و یه تیکه نثار هر کدومشون کرد . اسم من رو هم خوند و از اینکه مثل بقیه به من نگاه نکرد خوشحال شدم . چقدر از معلم هایی که فکر میکنن دوس داشتنی ان متنفرم .
احمق بچه هایی که بهش میخندن و اون لذت می بره . و من در اون لحظه صداش رو نمیشنوم . فقط به صورت کریهش نگاه می کنم . چرا به خودش حق داد اینطور دانش آموز بیچاره رو تحقیر کنه شاید ناخواسته بود ولی باز هم حق نداشت . دختر بیچاره یهو شوکه شد . انتظار چنین سوالی رو نداشت با صدای لرزون و متعجب گفت : بابام؟ بیکاره ، مریضه . و معلم کم شنوا ازش خواست مایه ی حقارتش رو بلند تر بگه تا گوش های حضرت آقا بشنوه . از شدت ناراحتی احساس کردم برق تمام وجودم رو گرفته . همه ی بچه ها صورتشون رو به طرف اون بیچاره چرخوندن . چند سال این حقیقت رو از همکلاسی هاش مخفی کرده بود و حالا با سوتی آقای معلم تو این روزهای آخر تحصیل ناچار شد راز مخفی خودش رو با صدای بلند به همه بگه . چند دقیقه بعد اجازه گرفت و از کلاس بیرون رفت . معلم حتی حاضر نبود ازش معذرت بخواد . و من توی دلم داشتم معلم رو محاکمه می کردم . آخه بار اولش نبود قبلا هم این کار رو کرده بود. خودم رو جای اون شاگرد گذاشتم . اگر به جای اون شاگرد بودم حتما این کار معلم رو تلافی می کردم . و مثل یه کلاغ شجاع جواب این قمری صفت های بی چیز رو می دادم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:54  توسط ....
|
چشمهای کلاغ کوچولو از خوشحالی برق می زد . شاید هم برق توی چشماش به خاطر زردی بیش از اندازه ی انگشتر بود. چقدر قشنگه آدم رو به سمت خودش جذب می کنه . آدم که سهله حتی کلاغ ها رو . رفت کنار پنجره نشست . نزدیک انگشتر ، خواست ورش داره اما یه صدایی شنید . از کجا می یومد؟ از پشت شیشه ی پنجره از تو اتاق ، دختر کوچولو عروسک کهنه اش رو تو دستش فشار می داد . به خاطر عصبانیت مادر ، غمگین نبود ، به خاطر حماقتش بود. انگشتر رو جایی گذاشته که الان یادش نمیومد کجا بود؟ مادر سراغ انگشتر رو می گرفت .
دخترک به پنجره نگاه می کنه . و به کلاغ پشت پنجره . تو دلش آرزو می کنه ای کاش در این لحظه به جای اون کلاغ بود ، تا بخاطر انگشتر ازش بازخواست نمیشد . کلاغ نگاه دخترک رو دید . دید که غمگینه اما نمیدونست واسه چی .؟ دلش برای دخترک سوخت . دوست داشت خوشحالش کنه ، پس یه تصمیم گرفت . شاید دادن انگشتر به دخترک اونو هم به اندازه ی من خوشحال کنه . البته شاید ، من که نمیدونم چی اونو انقدر ناراحت کرده ولی سعی خودمو می کنم . با منقارش انگشتر رو به شیشه زد . صداد داد. دخترک با چشمای پر از اشک به پنجره نگاه کرد . کلاغ هنوز اونجا بود . با یه چیز زرد تو منقارش . کلاغ با نگاه دخترک انگشتر رو همون جا گذاشت و رفت . دخترک از جاش پرید .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:51  توسط ....
|
سال نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:47  توسط ....
|
وارد کلاس شد . داشت دنبال صندلیش میگشت. وای چه بد درست نزدیک در و صندلی مراقب و بدتر از اون صندلیش یه صندلیه راست دست بود .
داشت به این فکر میکرد که تا آخر امتحانا چطور رو این صندلی بشینه که مراقب بهش گفت چرا نمی شینی . براش توضیح داد . مراقب ازش خواست بره کلاس ها رو بگرده تا یه صندلی چپ دست پیدا کنه . رفت و پیدا کرد انگار این صندلی از بقیه ی صندلی ها سنگین تر بود . وارد کلاس که شد دبیر ادبیات برای راهنمایی بچه ها اومده بود . بهش نگاه کرد و گفت چپ دستم که هستی . پس واسه اینه که اینقدر باهوشی . اینو که گفت : حسودای همیشگی اعتراض کردن کی گفته خانوم ؟ این حرفا یعنی چی؟
روی صندلیش نشست و تو مغزش با خودش حرف میزد . می دونم . میدونم که با بقیه فرق دارم ولی مطمئن نیستم که باهوشم چون اون شاگردی که جلوم می شینه و چپ دسته تنبل کلاسه . ولی در عوض نقاشیش خوبه . وقتی مجبور به درس خوندن می شه چقدر خوب یاد می گیره و آیا تابه حال کسی دقت کرده که چرا چپ دستا خودشونو رو نوشته هاشون میندازن؟ آره راست میگن چون بدخطن ... گاهی وقت ها هم خجالت میکشن که قلم رو برعکس بقیه گرفتن . یاد کلاس اولش افتاد وقتی خانوم معلم اومد بالای سرش و توی دفترش سمت راست رو علامت زد و گفت از این طرف بنویس چرا برعکس مینویسی؟ باید به مامانت بگم تو خونه باهات تمرین کنه با دست راست بنویسی... با این خطت آدم نمیدونه چی نوشتی ... رو هر خط چار کلمه بیشتر نیست . چرا اینقدر درشت مینویسی ؟ و همش غر غر غر ... واقعا نتیجه گیریه درستی بود و این ماجرا همچنان ادامه داره .
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:57  توسط ....
|
حیاط مدرسه چه قدر مسخره ساخته شده . چهار ضلعش در اندازه های مختلف یه جور ذوزنقه . با اون ساختمون پر از کلاس وسطش ، پر از آدم دو تایی ، سه تایی و هر چند تایی ... تک تک کمتر دیده میشن که یکی از اون تکا منم ... چقدر به چشم میام . چون همش به بالا نگاه میکنم و توی دلم خدا خدا میکنم هنوز چند تای دیگشون مونده باشه . تا پروازشون رو ببینم . لعنت به این فراش یک چشم چرا در سالن رو باز نمی کنه که حیاط مدرسه خلوت شه . رفتم جلو و بهش گفتم : آقا چرا در رو باز نمیکنی ؟ فک کنم تو اون جمع بیش از صد نفر من از همه با ادب تر این رو بهش گفتم که اینقدر قشنگ جوابم رو داد. ناظم گفته نرن تو و صف بگیرن . چه کار مسخره ای ، باز هم باید توی ذوزنقه بچرخیم . حس میکنم همه دارن به من نگاه می کنن به من تازه وارد به منی که ندیده ی آسمونی ام که تا این حد پر از شما باشه . آره همشون به نگاه های من میخندن
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:6  توسط ....
|
کبک های لعنتی . فکر کردن دو نفر ازشون تعریف میکنه حالا چه خبره؟ ترسوهای احمق . وقتی یه کلاغ از بالای سرشون رد میشه سریع فرار میکنن . بارون نم نم میاد. دو تا یا کریم روی توریه قفس کبکا نشستن و با حسرت به گندم ها و شادونه هایی نگاه میکنن که کبکا با غرور روشون پا میزارن و محلشون به اونا در نمی یاد . چقدر لاغر و ضعیفن . بالاخره یه روز حق این کبکای شکم پرور ترسو رو کف دستشون میزارم . شب راحت خوابیدم . و به روزم که فکر کردم فهمیدم یه کار مثبت انجام دادم . چه لحظه ی باشکوهی بود وقتی ظرف شادونه ی کبک ها رو از تو خونشون دزدیدم و ریختم جلوی یاکریم ها و گنجشک ها . خشم رو تو چشای کبک لعنتی که عین پرنس جان تو رابین هوده رو دیدم . تو این ماجرا من نقش رابین هود رو بازی کردم . بزار فارسیش کنم ، نقش یه عیار رو بازی کردم . اینو گفتم که بدونید گاهی یه کلاغ که روی تیر چراغ برق روبه روی خونمون نشسته تو فکره . فکر یه نقشه اس تا حال این کبک خسیس و بی مصرف رو بگیره . میدونم که میتونه و اون روز پدر که عاشق کبکاشه از هر چی کلاغه متنفر میشه . همین طور از من. اگه بفهمه غذای کبکاشو به پرنده های ولگرد و فقیر تو خیابون دادم....
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:5  توسط ....
|
باز هم اسفند قشنگ من اومد. باز هم استرس عید ، چقدر از اون لحظه ی بی معنی میترسم لحظه ی تحویل سال . لحظه ی گوشزد عمر به آدم . و صدای اون طبل مسخره که برای شادیه . و اون هم پیامک که اینور و اونور می شن . آخرش چی ؟ چه فایده ای داره؟ دیگه مثل همیشه نیست . دیگه حس تازگی نمیکنم چون تمام وجودم پر اضطرابه ... ترس از تیرماه 88 و ترس از انتخاب یکی از 4 مربع برای علامت زدن . یعنی می شه اون چیزی بشم که می خواستم ؟ میدونم که غیر ممکنه . می دونم که برای رسیدن بهش باید خیلی ها رو شکست بدم ولی نمیتونم . کاش میشد بیان و از آدم بپرسن چی دوست داره ؟ اما نه آدما دروغ میگن . ولی گناه من چیه که از ریاضی بدم میاد ؟ از زبان بیزارم ولی اصل مطلب علاقه دارم ... چرا باید جلو ی منو بگیرن ؟ و نذارن به علاقم که هیچ ربطی به اونا نداره برسم؟ حالا اگه پرهام رو داشتم نیازی به اینهمه اضطراب نبود . خودم میرفتم و به کارم میرسیدم . ولی حالا نمیشه... باید اونا بزارن تا من بتونم. وای چه بد... چقدر زندگی تو سال 88 سخت میشه ...
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط ....
|
باز هم صبح شد و همون کارهای تکراری ، باز هم کلاغای مغرور همسایه بدون نگاه کردن به من از بالای سرم گذشتن .
چقدر حالم گرفتس... چقدر سوالات بی جواب از آدم میپرسن . صورتش رو کاملا به طرف من بر میگردونه و میگه اگه زندگی تو مثل این شعر بشه چیکار میکنی؟ چی جواب بدم؟ اون نمی دونه من یه کلاغم و این چیزها برام بی معنیه . عشق ، فراق ، دوری ... کلاغ که این چیزا رو نمی فهمه ، کلاغ فقط عاشقه ... عاشق یه چیز ، سعی نمی کنه برسه سعی هم نمیکنه همه چیز رو فراموش کنه فقط عاشقه . و می خواد وفادار بمونه . دیگه از محیط کلاس خسته شدم از صدای دبیر تاریخ که بچه ها رو دونه دونه بلند میکنه و ازشون می پرسه . مصر ، بابل ، روم ، اینها برای من بی معنیه ... من یه کلاغم... من خود تاریخم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط ....
|